X
تبلیغات
سید حسین عباس منش

سید حسین عباس منش

قانون جذب موفقیت تندخوانی

دوره جامع یادگیری و مطالعه کوانتومی

دوره جامع یادگیری و مطالعه کوانتومی

آیا می‌دانستید سرانه مطالعه در ایران 2 دقیقه و در ژاپن 92 دقیقه است؟

آیا می‌خواهید توانایی مطالعه یک کتاب در روز را با درک مطلب بالا کسب کنید؟

آیا می دانستید تمام افراد موفق حداقل هفته ای یک کتاب موثر را برای پیشرفت شخصی شان مطالعه می‌کنند؟

آیا در هنگام مطالعه خیلی سریع حواستان منحرف می‌شود؟

آیا مطالبی را که مطالعه می‌کنید به راحتی فراموش می‌کنید؟

آیا در هنگام مطالعه خوابتان می گیرد؟

آیا حجم کتاب‌های زیادی دارید و نمی‌توانید در این زمان محدود همه آن‌ها را مطالعه کنید؟

آیا در حال کار و تحصیل به طور همزمان هستید و نمی‌توانید زمان زیادی را برای مطالعه دروس درسی خود اختصاص دهید؟

ما جوابی برای تمام مشکلات شما داریم:

دوره تندخوانی و سریع خوانی به همراه درک مطلب فوق العاده بالا

بالا بردن قدرت پردازش ذهن با استفاده از تمرینات دکتر کاواشیما

افزایش حوزه دید

تقویت حافظه کوتاه مدت و بلند مدت با جدیدترین تکنیک‌های روز دنیا

افرایش درک مطلب متون درسی و غیر درسی با تکنیک نقشه ذهنی mind map

افزایش درک مطلب با استفاده از هماهنگی نیمکره سمت چپ و راست مغز

افزایش تمرکز حواس

روش‌های از بین بردن اضطراب امتحان در تمامی سنین

با استفاده از جدیدترین سیستم افزایش سرعت و حوزه دید با نرم افزار تاتات

به همراه تست سرعت و درک مطلب رایگان

مدرس دوره: استاد سید حسین عباس منش

با سال‌ها سابقه تدریس مباحث مطالعه و یادگیری و توانمندی‌های ضمیر ناخودآگاه

برای ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر با موسسه ایرانیان موفق درخشان تماس بگیرید  02188807672

www.tarikhsazan.com
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1391ساعت 0:23  توسط سید حسین عباس منش  | 

پرسش و پاسخ از آقای عباس منش



آقای سید حسین عباس منش ، یکی از سخنرانان موفق ایران در زمینه ی موفقیت هستند ، ازشون خواستیم تا قسمتی از وقتشونو در اختیار ما قرار بدهند ، تا با ایشون بیشتر آشنا بشیم...
سلام آقای عباس منش ، لطفا یه کم از خودتون برامون بگین..
سید حسین عباس منش هستم ،متولد: 1359/12/18
و در تهران به دنیا اومدم..ولی خب خیلی زود برگشتیم قم و به دلیل شرایط کاری پدرم مدتهادر قم موندیم..
و بعدش هم در سن 20 سالگی ازدواج کردم و راهی بندر عباس شدم و حدود7 سال در بندر عباس بودم و بعد به تهران برگشتم.

صاحب یک فرزند پسر هستم به نام میکاییل و کارم هم در حال حاضر برپایی همایشهایی در زمینه ی موفقیت، تندخوانی با درک بالا، ارتباط موثر، اعتماد به نفس، ثروت و توانگری، قانون جذب و مسایل مربوط به ایجاد انگیزه و بالا بردن بهره وری در کارمندان و.... هست.

از دوران کودکی خودتون برامون بگید
دوران کودکی من دوران خیلی سختی بود و اصلا راحت نبود و شرایط برای من سخت پیش می رفت و مشکلات خانوادگی زیادی داشتیم
شاید از کودکیم چیز زیادی یادم نباشه ، شایدم دوست نداشتم که یادم بمونه، شایدم چون جزو زوایای تاریک زندگیم بوده ، به خاطر همین یادم نمونده...
فقط اینو می دونم که در کودکی اعتماد به نفس خیلی پایینی داشتم از لحاظ روحی خیلی ضربه خورده بودم.
تک پسر بودم و در دورانی که شرایط که برای خیلی ها خوب پیش می رفت ، برای من اصلا اونطور نبود ، البته شایدم برای بعضی ها از منم بدتر پیش رفته باشه.
از دوران تحصیل تون برامون بگین
ذاتا آدم با استعدادی هستم ، استعدادم خیلی خوبه و از بچگی همیشه جزو نفرات اول تا سوم بودم ، تا اینکه به فنی حرفه ای رفتم و در رشته ی کامپیوتر ادامه تحصیل دادم ، توی دبیرستان و فنی حرفه ای خیلی آدم شری شده بودم ، یه جورایی اون عقده های کودکی داشت سر باز می کرد ، غیر قابل مهار شده بودم کمبود اعتماد به نفس رو به هر ترتیبی می خواستم جبران کنم
خیلی دوست داشتم به همه زور بگم و همه رو اذیت کنم .
توی دبیرستان خیلی از معلم ها رو اذیت می کردم ، ولی آدم شوخی هم بودم ...
من همیشه سر کلاس بعد از ظهرها می خوابیدم و یاد ندارم که سر کلاس بعد از ظهری بیدار بوده باشم و همه ی استاد ها هم به همین خاطر خیلی خوشحال بودن چون اگه بیدار بودم شر درست می کردم تا اینکه یکی از همین استاد ها به همین خاطر از دست من شاکی شده بود و می خواست منو بیرون کنه و به من گفت از کلاس برو بیرون و از اونجایی که من آدم مغروری بودم نمی تونستم تحمل کنم که به من بگن برو بیرون ، گفتم من بیرون نمی رم..و یادمه که اون درس رو من افتادم . شایدم حقم بود و این اتفاق باعث شد به خاطر یه سری مسائل مثل پیش نیاز و ...گفتم دیگه ادامه تحصیل نمی دم ، و رفتم سراغ رشته ی الکترونیک و دیپلم الکترونیکم رو گرفتم و وارد بازار کار شدم و یک مغازه زدم و خیلی زود مستقل شدم .با اینکه توی اون کار خیلی مهارت نداشتم ولی این جسارت رو داشتم که مغازه بزنم و هیچ وقت خودمو محدود نمی کردم...
بعد رفتم سراغ بازی های کامپیوتری و کلوپ بازی های کامپیوتری زدم ، تا اینکه ازدواج کردم و تصمیم گرفتم که ادامه تحصیل بدم و غیر حضوری درسامو خوندم و در رشته ی کامپیوتر وارد دانشگاه شدم ، رشته ای بود که فکر می کردم دوسش داشتم و یا شایدم چون از قبل باهاش آشنایی داشتم اینطور شده بود..
کلا دانشگاه برای من همه چیز داشت به جز یادگیری موارد درسی !!!...

آیا از بچگی هدف خاصی داشتید؟

نه هدف خاصی نداشتم ، منم مثل خیلی از بچه های دیگه می گفتم می خوام خلبان بشم
از اینکه یه برنامه ای داشته باشم برای خودم، چیزی به اون صورت وجود نداشت که بخوایم اسمشو بذاریم هدف
کی اولین هدف تو ذهن شما به وجود اومد؟
هدفهای کوچیک خیلی بوده، اما هدف مایه دار ، هدفی که جون دار باشه نبود..هدفهای کوچیک آره زیاد بودن ، مثل زدن مغازه و یا خرید وسیله ای خاص یا ...
اما هدفهای بزرگ از زمانی که رفتم بندر عباس شروع شد...
از پدر و مادر خودتون چه چیزهایی یاد گرفتید؟
خیلی چیزها ، خیلی چیزها از پدر و مادرم یاد گرفتم واقعا می تونم بگم اگه پدر و مادرم نبودند خیلی چیز های دیگه وجود نداشت...
در کل پدرم آدم متفکری بود ، منو به فکر کردن تشویق می کرد ، و یا برای انجام دادن هر کاری دلیل میخواست...آدمی بود که کنجکاو بود ..واقعا از ذهنش استفاده می کرد ، و اون خصوصیات در منم ایجاد شده بود هر چند که معتدل تر .
دوست دارین به گذشته تون برگردین؟
گذشته ی اصلا قشنگی نداشتم ،
اگه به گذشته تون بر می گشتین دوست داشتین همون کارها رو انجام بدین یا یه زندگی جدیدی رو شروع می کردید؟اگر با این آگاهی باشم شاید بخوام بازم همین کارها رو ادامه بدم ، شاید بخوام بازم همین شر بازی رو انجام بدم..نمی دونم شایدم اینطور نباشم ، ولی فکر می کنم یه ذره بهتر عمل کنم...
هدف به چه معناست؟
اون موقع ها که سنم یه خورده کمتر بود فکر می کردم که هدف می تونه خریدن یه خونه ، ماشین و یا رفتن دانشگاه باشه ، که اگه به اینها برسم دیگه همه چیز حل میشه ، اما کم کم دیدم این چیزها منو راضی نمی کنه ، اما الان هدف رو به معنای تسلیم بودن در برابر خدا می دونم..و به معنای مسیری که داریم توش حرکت می کنیم برای خودم پایه ریزی کردم ..
به نظرتون موفقیت به جامعه ای که آدم توش زندگی می کنه چقدر بستگی داره؟
خیلی..خیلی بستگی داره هر چند که انسان می تونه به تنهایی فکر جامعه رو عوض کنه..
جامعه روی انسانها تاثیر زیادی داره، آدمها دو دسته اند..
یه عده که در بد بختی های جامعه غرق می شوند و یا حذف می شوند و یا همرنگ جماعت می شوند ...
و یه عده هم که جماعت رو هم رنگ خودشون می کنند...
انسان این قابلیت رو داره که جماعت رو رهبریکنه ، همه ی انسانها این قابلیت رو دارند هر چند که هر کسی موفق نمیشه این کارو بکنه ، بیشتر آدما سعی می کنند که هم رنگ جماعت بشوند ، فکر می کنم من خودم جزو اون دسته ای بودم که میخواستم تفکر جامعه رو عوض کنم...
دوست دارین مراحل موفقیت رو پله پله طی کنین یا اینکه یه دفع به یک موفقیت بزرگ برسید؟
قبلا دوست داشتم یه دفعه به یک موفقیت بزرگ برسم ولی الان نه ، البته من عملا خودم رو یه آدم موفق می دونم...فکر می کنم از زیباییهای مسیر لذت ببرم بهتره ...دوست دارم پله پله طی کنم..
آیا روزی فکر می کردید به این نقطه برسید؟
به هیچ عنوان..اصلا خودم هم نمی دونم چه طور اومدم سراغ این کار ؟ولی فکر می کنم همه چیز از اون روزی که با خدای خودم عهد بستم شروع شد..اون روز هم روز زیاد دوری نیست..شاید یکی دو سال پیش بود..
باور داشتم که همه چیز خوب پیش می ره ، باور داشتم که بهترین می شم ، باور داشتم که به نتایج بزرگ می رسم ، باور داشتم که از دید خدا ، کسی هستم که بتونم به بنده های خدا کمک بکنم ، و اون باور خیلی بهم کمک کرد .
من از خدا و همسرم و اون دوستی که که در دانشگاه خیلی بهم انگیزه داد ، واقعا ممنونم.
بزرگترین آرزوتون چیه ؟
شاید یکی از بزرگترین آرزوهای من این باشه که نظر مثبت خدامو جلب کنم ، البته این آرزوی معنویه منه ، توی آرزوهای کلی همیشه دوست دارم توی کار خودم بهترین باشم ، از خدا می خوام که به من این فرصت رو بده که در راس آدمهایی باشم که دنیا رو عوض می کنند ، البته شاید این خیلی خودخواهانه باشه .
آیا آرزویی بوده که قبلا داشته باشید و الان بهش رسیده باشید؟
من فکر می کنم که اگه زندگی یک نفر رو تغییر بدم و بهتر کنم به آرزوی خودم رسیده باشم و تو این دنیا مفید واقع شده ام ، و این رو هم می دونم که تا وقتی که زنده هستم باید در این مسیر گام بردارم ،
در مورد آینده تون چه طوری فکر می کنید؟ تصورتون از آینده ی خودتون چیه؟
آینده ی خوبی رو برای خودم میبینم ، اصلا نگران آینده نیستم ، نسبت به آینده خیلی رها هستم و اصلا بهش فکر نمی کنم...
فکر می کنم که همه ی شرایط برای من خوب پیش می ره ، فکر می کنم جهان و خدا کارشونو خیلی خوب بلدند..
من توی رویاهام برای خودم آینده ی خیلی خوبی رو می بینم...آینده ای که غیر قابل تصوره و البته این رو هم می دونم که تو این قضیه ایمان هم گره گشا خواهد بود.
بعضی ها می گن که چون بهره ی هوشی کمتری دارن و یا استعداد کافی ندارند و یا به خاطر شرایط محیط زندگیشون... نمی تونند انسان موفقی باشند ، شما چه طور فکر می کنید؟
من فکر می کنم که هر کسی استعداد داره ، اما هر کسی تو یک زمینه ی خاص این استعداد رو داره .
این طور نیست که کسی هیچ نوع استعدادی نداشته باشه ، یکی توی زمینه ی هنر و نقاشی استعداد داره ، یکی توی ریاضی ، یکی توی صحبت کردن و بیان کردن و یکی توی فهمیدن و هر کسی به نوعی میتونه استعدادشو پیدا کنه ...
فکر می کنم میزان استعداد همه ی ما در یک اندازه باشه ولی خب خیلی چیزها اکتسابیه ، نه ارثی ،
الگو های شما چه کسانی بودند؟
حضرت ابراهیم و آلبرت انیشتین
برای رسیدن به جایی که الان در آن قرار گرفتید ، چقدر تلاش کردید یا به قول خودتون چه قدر براش بها دادید؟فکر نمی کنم بها به اون معنی که بقیه فکر می کنند به اون صورت پرداخته باشم ، فکر می کنم که اگه نیت من درست باشه بقیه ی چیزها به طور اتوماتیک درست میشه ، بهایی که می دم بهای ایمانه ، ممکنه زندان برم ، تبعید بشم ، از نظر مالی به مشکلات بزرگی بر بخورم ، شاید خیلی ها منو رها کنن و برن ، قبلا همه ی این چیزها رو پیش خودم حل کردم، حتی فکر می کنم اگه بمیرم هم به اون چیزی که میخواستم رسیدم .
زندگی یعنی چی؟
به نظر من زندگی به این دوره ای که ما داریم توش زندگی می کنیم محدود نمیشه ، و الان در یک بعد متافیزیکی داریم زندگی می کنیم..
قسمتی از زندگی به صورتی که ما الان داریم زندگی می کنیم هست و قسمت های دیگر شاید به صورت مادی نباشه ، شاید بعد فیزیکی نداشته باشیم ، و بقیه ی حیات در جهان دیگر وجود داره ، که اونجا همه چیز متفاوت خواهد بود ،
این زندگی مادی اینقدر کوتاهه که ارزش ناراحت کردن و غم خوردن و ... نداره ، و ما باید توی این زنگ تفریحی که خدا بهمون داده توشه جمع کنیم و لذت ببریم برای ادامه ی مسیر..
ارزشمند ترین چیزی که براتون وجود داره؟
خدا..
کلا من برای خودم چیزی رو ارزشمند نکردم ، واسه همین زیاد به چیزی وابسته نمی شم ، فکر نمی کنم ارزشمند تر از خدا واسه من چیزی وجود داشته باشه ، چون این طور فکر می کنم خیلی خیلی راحت ترم .
در مورد خدا یه کم صحبت کنید .خدا یه نیروی ناشناخته است که کل کائنات رو شکل داده ، و تمام جهان جلوه ای از خداست ، نه اینکه چیز خاصی باشه ، یا جای خاصی باشه هر آنچه در دنیا و جهان وجود داره ، خداست ، همه چیز در خدا غرق شده ، یه نیروی هوشمند که یک سری از قوانین رو پایه ریزی کرده و  همه چیز داره اتوماتیک پیش میره ،
خدا کسیه که خیلی انسان رو دوست داره ، کسی که عاشق انسانه ، و فکر می کنم کسیه که برای تعالی و برای آگاهی و برای رسیدن به کمال، انسان رو آفرید..
نمی دونم چقدرکائنات وسعت داره ، چقدر کهکشان داره ، چقدر پیش رفته ؟ ولی می دونم که آگاهیم ازش خیلی کمه واسه همینم نمیخوام زیاد راجع بهش حرف بزنم..
فقط یه چهره ی خیلی دوست داشتنی ازش رو تصور کردم و همیشه با اون چهره خیلی ارتباط بر قرار می کنم ...
چهر ی خیلی زیبا ، که تقریبا همیشه لبخند روی لبهاش وجود داره .
از نظر شما ثروتمند چه کسی می تونه باشه ؟
یه آدم بی نیاز...
ِیه آدم بی نیاز از نظر من ثروتمنده ، یه کسی می تونه خیلی پولدار باشه و بی نیاز باشه و یه کسی هم می تونه هیچی نداشته باشه و بی نیاز باشه...
برای رسیدن به هدف های کوچیک و بزرگ چقدر زمان لازمه؟اصلا زمان لازمه؟
من فکر می کنم که نه . زمان رو ما خودمون بوجود میاریم ، مفهومی به نام زمان وجود نداره ،
یک عده نشستند و مثلا زمانی رو که زمین به دور خودش می چرخه اندازه گیری کردند ، و گفتند این مقدار 24 ساعته و بعد هر ساعت رو تقسیم بر 60 کردند و دوباره تقسیم بر 60 کردند و دقیقه و ثانیه و صدم و هزارم ثانیه رو تعریف کردند..
از دید کائنات زمانی وجود نداره ، به همین دلیله که خیلی از چیزها آنی بوجود میاد و بعضی از چیزها خیلی دیر . دیر یا زودش رو ما خودمون تعیین می کنیم.
برای رسیدن به چیزی که میخوای باید اون مسیر رو طی کنی ، حالا اینکه با چه سرعتی اون مسیر رو طی کنی بستگی به باورت داره ، واقعا به هر چیزی که نگاه می کنم رد پایی از ایمان رو میبینم .
به نظر شما موقعیت و شرایط و گذشته ی آدمها چقدر در میزان موفقیتشون تاثیر داره؟
اگه برگردیم به زندگی نامه ی آدمهای موفق ، می بینیم که خیلی از این آدمها در شرایط خیلی بد بزرگ شدند ولی به موفقیتشون رسیدن و این فقط عدالت خدا رو نشون میده که هر کسی در هر شرایطی که باشه می تونه به موفقیت هاش برسه..
بهترین کتابی که تا الان خوندین؟
قرآن...
هر چند که من خیلی نسبت به قرآن بدبین و شکاک بودم ، یه روز به خودم گفتم من قرآن رو میخونم و به اشتباه قرآن پی می برم ولی بعد از مطالعه دقیق اون به قرآن ایمان پیدا کردم.
برای آدمهایی که میخوان تغییر کنن ولی شاید انگیزه ی کافی برای شروع رو نداشته باشند ، چه توصیه ای دارید؟
من فکر می کنم کلا کسی توی جهان وجود نداره که نخواد تغییر کنه ، ولی انسانهای کمی هستند که تلاش می کنند برای تغییر کردن ، به نظر من برداشتن قدم اول خیلی سخته بقیه ی قدمها خیلی خوب و سریع به آدم نشون داده میشن..
من فکر می کنم ما فقط یه بار زندگی می کنیم ، حالا که اومدیم به جهان خیلی کارها رو بکنیم ، خیلی کارها رو تجربه کنیم...
من فکر می کنم که همه ی ما بی نهایت قدرتمندیم ، هر چند که همین ما برای خودمون ، یه محدودیتی رو قائل شدیم و همین چارچوبه که نمی ذاره از یه حدی فراتر بریم ، حتی منم این محدودیت رو برای خودم قائل شدم .
من توصیه می کنم که حالا که یه بار به این دنیا دعوت شدیم ، حالا که این فرصت به ما داده شده ، بیایم به بهترین نحو زندگی کنیم،یه جوری زندگی کنیم که وقت مردن حسرت گذشته رو نخوریم.....
مهمترین اتفاقی که باعث شد به اینجا برسید ؟
یه دوست...
یه دوست دانشگاهی ...
دانشگاه برای من جالب شده بود ، البته فقط برای کلاس گذاشتن رفتم، که بگم من هم ادامه تحصیل دادم و مدرک گرفتم و...
توی دانشگاه با یه دوستی آشنا شدم که یه حرفهایی به من زد ، یه چیزهایی رو به من گفت که من خیلی تغییر کردم ، و وقتی که تونستم توی زندگی اون تاثیر بذارم اون به من گفت که : من آدم غیر قابل نفوذی بودم ، وقتی تو تونستی وارد زندگی من بشی و روی من و افکارم تاثیر بذاری ، مطمئن باش که می تونی زندگی خیلی ها رو تغییر بدی ، من مطمئنم که تو توی این زمینه موفق میشی و من موفقیت تو رو در آینده می بینم...
و بعد از اونجا بود که من خودم رو بیشتر باور کردم...
اون دوستم خیلی به من کمک کرد ، و گفت تا هر جا که بتونم کمکت می کنم ، هر چند که همسرم تمام اون امکاناتی که من برای رسیدن به هدفم احتیاج داشتم در اختیار من قرار داد ، همسرم خیلی از خود گذشتگی نشون داد و پا به پای من در این راه قدم گذاشت...
از اونجا به بعد من خودم رو باور کردم ، اعتماد به نفس پیدا کردم و از دانشجوهای همون دانشگاه فعالیتم رو شروع کردم ، همسرم هم خیلی به من کمک کرد و بعد از خانمم هم برادرشون ، آقای تیموری بزرگ (محسن تیموری) هم خیلی خیلی به من کمک کردند..
بعد از اون همه چیز خود به خود پیش رفت ، همه چیز بر پایه های اون ایمانی که داشتم ساخته می شد و بالا می رفت..
خیلی خوشحالم که خدا به وعده اش عمل کرد ، خیلی خوشحالم که قوانین درست عمل کرد ، خیلی خوشحالم چون احساس می کنم که خدا منو دوست داره...
بزرگترین معجزه ای که تا بحال در کلاس هاتون اتفاق افتاده چی بوده؟
اغلب معجزه ها مربوط به سلامتی جسمانی، موفقیت های مای و بهبود ارتباطی می شده ، مثلا درمان سرطان و موفقیت عالی در کسب و کار و ایجاد یک ارتباط عاشقانه و ...
ولی فکر کنم بیشترین معجزه ای که اتفاق افتاده ، این بود که خیلی ها خدا رو شناختند .
خیلی ها فهمیدند که زندگی و اتفاقات مربوط به اون فقط برای رسیدن به خداست.. و وقتی به خدا برسی دیگه بعدش همه چیز خودش حل میشه ، همه چیز خود به خود خوب میشه ، فقط اگه باورت و ایمانت به خدا رو درست کنی..
فکر می کنید با نزدیک شدن به خدا میزان ترس در ما چه اندازه کاهش پیدا می کنه؟ شما در مقابله با ترس چی کار می کنید؟
صد درصد اگه به خدا ایمان داشته باشید و من این باور رو دارم که خدا یه شعور هوشمنده که وقتی که منو داره می بینه ، اون مشکل من رو هم می بینه ، و راه حل اون مشکل رو هم می دونه و اون خیلی قدرتمنده ...
بهترین جمله ای که تا به حال خوندید و یا شنیدید و روی شما تاثیر زیادی داشته رو برامون بگید...چه فکر کنید که می توانید و چه فکر کنید که نمی توانید ، در هر صورت حق با شماست.
چی شد که تصمیم به نوشتن کتاب گرفتید؟
من همون اول با خدا عهد بستم که از پول همایشها ، ریالی برای پس انداز خودم بر ندارم ، و فقط برای هزینه های جاری زندگیم از اونها استفاده کنم...
اما آرزوی پولدار شدن رو داشتم ، یه روز ندای درونم به من گفت که من خیلی بهت پول میدم ، و من گفتم چه طوری؟
مگه میشه؟و به من گفت که کتاب بنویس ، من گفتم که بلد نیستم و ندای درونم گفت تو بنویس...من می گم تو بنویس! و من کتاب رویاهایی که رویا نیستند ... رو به مدت ده روز در یک باغ واقع در یک روستا نوشتم.
فکر می کنم کتاب خیلی خوبی باید باشه و با کتابهای موفقیت دیگه خیلی فرق داره ، فقط برای اینکه تمام سعی خودمو کردم که به ساده ترین زبان بنویسم تا درک مطالب این کتاب برای همه قابل فهم باشه..
سخن آخر.. ؟
سخن آخر ... برای شما آرزوی خوشبختی می کنم ، خوشحالم که به این دنیا اومدم ، خیلی خیلی خوشحالم که دارم زندگی رو تجربه می کنم ، زندگی خیلی خیلی زیباست ، راههای رسیدن به خوشبختی خیلی ساده ست ، فکر می کنم که آرزوی خدا ، خوشبخت بودن همه ی ماست ، برای همه آرزوی خوشبختی و موفقیت و سلامتی دارم...
ممنون که وقتتون رو در اختیار ما گذاشتید.
مصاحبه گر :‌ فاطمه شفیعی،شادان 1387


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 23:50  توسط سید حسین عباس منش  |